اقا مهدیار مامان اقا مهدیار مامان ، تا این لحظه 4 سال و 8 ماه و 29 روز سن دارد

کوچولوی مامان دوست دارم

برای دردانه ام

فرزند یکدانه مادر،

داشتنت حس غریبی است که آرزومندم تمام زنان سرزمین زمین به غربتش قریب بمانند.

 و آن را با همه وجود خود احساس نمایند،

ارج می نهم لحظه های داشتنت را؛

 قدر دقایقی که تو نازنین تنها و تنها و تنها از آن منی را می دانم.

 و می کوشم تمام حرف های نگفته را این روزها که گوشت به لبان مادر نزدیک است

عاشقانه زمزمه نمایم .

دوستت دارم پسرم

عکس های منتخب

الحق که پسر بابا مهدی هستی، اخه مادر میدونی فوتبال چیه؟؟؟؟؟؟؟ که تو بغل بابایی نشستی و همه حواست رو جمع تماشای بازی کردی. مسجدجمکران_باباجون علی و عمواحمدو زینب کوچولو بابامهدی و اقا مهدیار و عمورضا                   هیسسسسسسسسسسس تمرکز پسرم رو بهم نریز(اخه بچم بدجوری تو فکره) الهی فدات شم مامانی با اون دستای خوشمزت که نمیدونی چه جوری بخوریشون تقریبا اولین روزایی که مهدیار مامان دست خوردن رو شروع کرده،نمیدونید برا گیر انداختن دستش چکارا که نمیکنه و چه جیغ هایی که نمیزنه. اولین عید زندگی مهدیار(عیدقربان) با...
25 آبان 1393

روزشیرخوارگان حسینی

پسرم  دیروز(جمعه8/8/1393)به اتفاق بابا مهدی و عمو احمد و زن عموها به مصلای امام رفتیم.تا شما و زینب کوچولو در مجمع شیرخوارگان حسینی شرکت کنید. جمعیت خیلی عظیمی از نی نی ها و...همراه با اعضای خانواده شان به مصلا امده بودن. قرین به 2000نفر شایدهم بیشتر. به هنگام ورود به شما نی نی ها شیر و کیک و برگه نذرنامه به همراه یک کاور و روسری سبز با پیشانی بند "یا صاحب الزمان(عج)"میدادند. ساعت8:30صبح مراسم شروع شد و تا ساعت 12(دقیق خاطرم نیست , شاید هم زودتر از12)ادامه داشت. بعداز خواندن زیارت عاشورا و تلاوت قران مجید همه ی مامانا،فرزندانمون رو نذر یاری امام زمان(عج)کردیم. و بعداز اتمام مراسم با زن عموها و عمو احمد ...
10 آبان 1393

پایان 4ماهگی

عزیزم؛پسرم،عشق مادر کلی حرف  و تعریف دارم برات اما نا و توانی برای نوشتنشون  ندارم .تمام وقتم از صبح که بلند میشیم از خواب تا شب که دوباره میخوابیم رو فقط و فقط با خودت میگذرونم و فقط به غذا پختن و خونه تمیز کردن میرسم.پس ببخش که دیر به دیر میام نت و برات پست میزارم. امروز پایان 4ماهگی شما بود و این یعنی اندازه گیری قد و وزن (60سانت،7کیلو300گرم) و  ی واکسن دیگه ،موقع واکسن زدن کمی گریه کردی اما خوب به شدت سری قبل نبود و شما هم مقاوم بودی و مردونه درد رو تحمل کردی. الان خوابی مادر  یه کمی تب داری از چهره ات کاملا مشخصه که خیلی درد داری و گاهی اوقات با ناله بروزش میدی.برات کمپرس یخ گذاشتم تا کمتر احساس درد کن...
3 آبان 1393

روز جهانی کودک

  « به نام خداوند دوستدار کودکان » سلام من به کودک دلبندم ( مهدیار عزیزم )  که چون شبنم ،  پاک و زلالی . بسیار خوشحالم که در میان روزهای زیبا و قشنگ سال ،  یک روز به نام روز جهانی کودک نام‌گذاری شده است . تا در این روز بیشتر از هر روز دیگر به تو بیندیشم و بازهم خدا را به نعمت وجودت سپاس گویم . گل پاکم ، من و پدرت با نهایت امید و افتخار دستانت را می‌فشاریم و چشم به راه تلاش و کوشش تو هستیم . تا چرخ‌های عظیم علم  ،  ادب و هنر را به حرکت درآوری . واژه‌هایت لبری...
16 مهر 1393

اولین پایش افتاب مهدیارم

پسرم  امروز (چهارشنبه9/7/1393)اولین وقت پایش شما بود,درواقع میشه گفت اولین دیدارمون با خانم دکتر مهربون. بابا مهدی مهربون هم مارو همراهی کرد و هرسه ساعت 10صبح راهی  شدیم تا به موقع و سر ساعت پیش خانم دکتر برسیم. درست یک ربع مانده به ساعت 11انجا بودیم و خانم دکتر در حال مشاوره با مامان و بابای مانیا (ی دختر خوشگل اما شیطون)بود.بعد از اتمام کار مانیا , وخداحافظی نوبت به ما  رسید. و وارد اتاق بازی شدیم ؛وایییییییییییییی که چه اتاقی بود روی تمام دیوارهاش پر از عکس های سه بعدی دخترونه و پسرونه از سیندرلا بگیر تا باب اسفنجی و............. کف اتاق هم کف پوش رنگی پهن بود.پر از اسباب بازی و جغجغه و کتاب حمام و توپو.........
9 مهر 1393

روزانه اقا مهدیار

پسرم، عزیزم،مهدیار نازم میخوام امشب برات یه قصه بگم. قصه ی یه گل پسر ،اینکه هرروز صبح که از خواب بلند میشه تا شب که میخوابه چه جور میگذره، این گل پسر ما اسمش مهدیار هست،ی پسر ناز و مامانی که مامانش و باباش خیلی دوسش دارن و براش میمیرن. اقا مهدیار قصه ما الان 2ماه 28 روزشه.(اگه اشتباه نکنم)و کم کم داره سه ماهش تموم میشه و به امید خدا میره تو 4ماه. هر شب حدودای ساعت 10که میشه خواب شبانه اقا مهدیار اغاز میشه وقتی که شیر خوردنش تموم میشه وتو بغل مامان میخوابه بابایی رختخوابش رو مرتب میکنه و مامانی اونو میذاره تو جاش .  رو خواب پسرش و ارامشش خیلی حساسه. سریعا تمام برق های خونه  و تلویزیون  رو خامو...
28 شهريور 1393

اون روزی که باباجون علی در گوش مهدیار اذان گفت

یادش بخیر تو یکی از روزای ماه مبارک رمضان ( یادمه جمعه بود که عمو رضا بهمراه زن عمو و دخمرعموها اومدن دنبالمون ) که برای اولین بار اقا پسری رو ببریم خونه بابا جون ( پدر پدری ) بعداز افطار ، باباجون برای دومین بار در گوش مهدیار اذان گفت. ( برای این میگم دومین بار، چون در سومین روز از بدنیا امدن اقا پسری دایی علی در گوشش اذان و اسمش رو گفته بود ). دخترعموی اقا مهدیار یعنی فاطمه خانم هم از این لحظات فیلم گرفتن تا یادگاری باشه برای پسرعموش یعنی گل پسر من. اینم فیلمش:   ...
17 شهريور 1393

عکس های هفته

صحنه ای از لذت بردن  بابایی با مهدیار جان وقتی برام میخندی انگار همه ی دنیا رو با خوشی هاش بهم میدی ارزو میکنم الهی همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه پسرکم عاشق این نگاهاتم یدونه ام  اقا مهدیار داره میره عروسیییییییییی  کم کم هم داره خوابش میگره اینجاش به خودم رفته  اخه هروقت سوار ماشین میشم خوابم میگیره اینم خمیازه هاش بالاخره رسیدیم به مجلس عروسی  بگردم ؛بچم مات و مبهوت مونده  اینجام روز جمعه اس که گوش بابایی رو گرفته  به کدامین خطا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هنوز نمیدونم قربونش برم تو خواب و بیداری گیر کرده پسر طلام چند روزی که دست خور ش...
16 شهريور 1393